محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

19

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كاهن گفت : ده شتر را از يك سوى به پاى كن و عبد الله را برابر آن بدار ، اگر قرعه بر شتر آيد ، بدانيد كه خداى عزّ و جلّ پسنديده است ، و اگر قرعه بر پسر آيد ، شتر افزون كنيد . هم بر اين مثال اين شتر را همى افزون كنيد و قرعه همى زنيد تا آنگه كه بر شتر آيد و بر آن بايستد . پس بدانيد كه خداى عزّ و جلّ فدا بپسنديد . پس آن شتران را قربانى كنيد . عبد المطَّلب شاد شد . با ديگران كه با او بودند و عبد الله بياراميد . پس ده شتر با عبد الله به پاى كردند و قرعه زدند . بر عبد الله آمد . و ده ده شتر مىافزودند و قرعه همى زدند و بر عبد الله همى آمد تا شتر به صد رسيد ، آنگه قرعه بر شتر آمد . عبد المطَّلب آن صد شتر را به قربان كرد به فداى عبد الله را . و پيغمبر عليه السلام گفته است : أنا ابن الذّبيحين . مرا دو پدر ذبيح بود ، و خداى عزّ و جلّ هر دو را فدا فرستاد : يكى اسماعيل ، و يكى عبد الله . و چون عبد الله را فدا كردند و آن شتران را قربان كردند و به درويشان [ 163 b ] دادند . و عبد المطَّلب او را زنى داد نام وى آمنه بنت وهب بن عبد مناف بن زهرة الزهرى . و عبد الله آن زن را به مكّه آورد و با وى همى بود . و ترسايى بود نام وى ورقة بن نوفل راهب ، و خواهرى داشت كاهنه ، و ورقه نيز كاهن بود و نام خواهرش [ امّ ] قتال بود . روزى [ امّ ] قتال بر در خانهء كعبه نشسته بود ، و عبد الله از مكّه بيرون آمد و به خانه خواست رفتن . آن زن چون عبد الله را بديد و نور پيشانى او از پيغامبر بود ، چون آن را بديد ، و نيز گويند اندر كتبها خوانده بود و دانسته ، آن زن عبد الله را بخواند و گفت : تو كيستى ؟ گفت : من پسر عبد المطَّلبم . گفت : چه نامى ؟ گفت : پسر كهترم ، عبد الله . گفت : تو آن پسر هستى كه عبد المطَّلب نذر كرده بود كه ترا قربان كند ؟ گفت : بلى . گفتا : چون بود كه نكرد ؟ عبد الله آن قصه از اول تا آخر با وى بگفت . پس آن زن او را گفت : من دختر نوفلم خواهر ورقهء راهب ، اگر مرا بخواهى و به زنى كنى صد شتر ترا دهم . و اين زن ندانست كه عبد الله را زن هست . عبد الله گفت : روا است . آن زن گفت : بيا تا پدرت را آگاه كنم . پس عبد الله گفت : باش تا به خانه شوم و آمنه زن خويش را بگويم . [ 156 a ] زن گفت : نخست با من اين